مرتضى راوندى
542
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
حكومت فردى و استبدادى كنند . شادروان اقبال آشتيانى مىنويسد : « در دورهء بالنسبه طولانى سلطنت ناصر الدين شاه قاجار كه از 14 شوال 1264 تا 17 ذى القعدهء 1313 ، يعنى چهل و نه سال و يك ماه و سه روز ، طول كشيد ، از لحاظ مطالعات تاريخى ، براى ما ايرانيان كه مىخواهيم علل تنزل و بدبختى امروز خود را دريابيم يكى از پرعبرتترين دورههاى تاريخى ماست . چه در اين دوره ، دو عامل خصم پيوسته در زد و خورد و مبارزه با يكديگر سر مىكرده و هريك ملت و دولت ايران را به يك طرف مىكشيده است ؛ يكى عامل خير و صلاح براى آشنا كردن ايران به تمدن جديد اروپايى و رفع تعدى از مردم و برقرار كردن قانون و عدالت در كشور و اصلاح دستگاه فاسد حكومت ، ديگر عامل فاسد و بدخواهى كه جدا با عامل اول دشمنى مىورزيده و پيوسته اعمال كاركنان آن را خنثى مىكرده است . علمداران فرقهء اول ، يك عده مردم باخبر ايراندوست مصلحتخواه بودند كه يا بالاخره در اين جهاد جان سپردند يا چنان مغلوب و شكستهخاطر شدند كه چندان مدتى دوام نكردند و با حسرت و دلسردى تمام ، دنيا را وداع گفتند . ميرزا تقى خان امير كبير و ميرزا يوسف خان مستشار الدوله و حاجى ميرزا حسين خان سپهسالار و حاجى محسن خان مشير الدوله و حاجى ميرزا على خان امين الدوله و مرتضى قلى خان صنيع الدوله ، از اين طبقه مردمند كه همگى را عامل ثانى از بين برده يا از كار بازداشته است . . . همانطور كه سعى در آبادى كشور و بيدارى مردم ، به دست امثال كسانى كه اسم برديم اقدام مىشده و پهلوانانى مانند ايشان عرض هنر مىكردهاند ، خرابى مملكت ، و جاهل و فاسد نگاه داشتن عامه نيز عمالى داشته و بيشتر رجال و عمال ، چه در طرف خير و صلاح چه در جانب شر و فساد ، در دستگاه ناصر الدين شاه مىزيسته و در همان ميدان با يكديگر مبارزه مىكردهاند . شناختن اين رجال و تحقيق اعمال و افعال ايشان و بستگى باطنى آنها به ايران يا بيگانگان ، در راه شناختن تاريخ واقعى دورهء ناصرى و فهم علل تنزل ايران ، در آن دوره و دورههاى بعد ، در درجهء اول اهميت است . مستر بنجامين ، اولين وزيرمختار امريكا در ايران كه از 1300 تا 1302 ه . ق . در تهران بود و پس از مراجعت به وطن خود كتابى به عنوان ايران و ايرانيان ، نوشته ، در جايى از آن كتاب مىگويد : « در اين اواخر در تابستان روزى اعليحضرت شاه در عمارت ملوكانهء سلطنتآباد دراز كشيده بودند ، در صورتى كه امناى ايشان در پايين نشسته با پادشاه و ولينعمت خود بطور محرمانه صحبت مىداشتند . در اثناى صحبت ، شاه گفت چرا انوشيروان را عادل مىگفتند مگر من هم عادل نيستم ، احدى جسارت نمىكرد كه جواب دهد ، چه سؤال سختى بود ، شاه دوباره پرسيد آيا ميان شما هيچكس نيست كه جواب دهد ، باز احدى جواب نداد تا اينكه اين سكوت موجب ناراحتى بلكه خطر براى همه گرديد . آخر الامر حكيم الممالك مرگ را در پيش نظر آورده با ترديد و تعلل گفت ، قربانت شوم انوشيروان را عادل مىگفتند براى اينكه عادل بود . شاه ابروى خود را درهم كشيد . گفت آيا ناصر الدين شاه هم عادل نيست ؟ احدى جواب نداد ، فقط حكيم الممالك شانههاى خود را حركت داده دست خود را باز كرد .